تبليغاتX
مهربانی عاشقانه
من به تو رو کرده ام بر استانت سر نهادم دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها
 زندگی دشمن شما نیست اما طرز تفکرتان میتواند دشمن شما باشد.

اگر می بینید که مورد سوئ استفاده قرار می گیرید قربانی اهداف نا مطلوب دیگران می شویدبه این دلیی نیست که دنیا پر از رند و شیاد است بلکه به این خاطر است که با اعمال و گفتارتان به دیگران پیغام داده اید که از من سوئ استفاده کنید من از هر جهت امادگی انرا دارم.

همه ما این ضرب المثل را شنیده ایم همواره با جریان اب پیش برو اکنون این ضرب المثل تغیر ماهیت داده و به این مثل برگردانده شده است فقط ماهی مرده با جریان اب پیش میرود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:22  توسط | 
بی تو این روزای روشن واسه من تاریک  و تاریک وقتی بی تو تک و تنهام  زندگیم معنا نداره

 

از همون روزی که رفتی دل به هیچکسی ندادم

فکر میکردم میرسی یه روز تو بیکسیم بدادم

گفتن لحظه اخر  واسه من همه ساله

دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله

لحطه های اخر تو توی قلب من میمونن

هچکی مثل من بلد نیست  قدر چشماتو بدونن

قدر چشماتو بدونن

رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده

بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده

چشم به راه تو میمونم تا که بر گردی دوباره

میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره

گفتن لحظه اخر واسه من همه ساله

دیدن دوباره تو فقط تو خوابو خیاله

رفتی اما خاطراتت توی قلب من میمونه

هیچکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم چشم براه تو میمونم

تو دیگه رفتی که رفتی

نمیای پیشم میدونم

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگهدار

 با چشای خیسو گریون من میگم خدانگهدار               خدا نگهدار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:16  توسط | 
با سلام خدمت تمامی دوستان و کسانی که برای اولین بار به این وبلاگ سر میزنند.

 دوستان خیلی دوست دارم  تو این نظر سنجی شرکت کنید به دیده منت میزارید که نظرتون رو مینویسید.سپاسگزارم.

به نظر شما دوستان حاج اقا فتوحی در فیلم میوه ممنوعه ایا باید با نفسش مبارزه میکرد؟

یا اینکه برگزیدن یک به قول خودش عشق{ و همه چیز را کنار زدن زن ۳۵ سال زندگی .ابرو و خانواده.}عمل درستیه؟

اگر شما هم جای حاج اقا بودید ایا از یک خانم جوان میگذشتید با تمامی شرط و شروطی که یک خانم جوان برایتان میگذاشت؟درست همین شرایطی که این دختر بر سر راه این پیر مرد قرار داد؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:33  توسط | 

هوس درد بی دوا نکنی 

باردگر دلا خطا نکنی                                  با جفا پیشگان وفا نکنی

عهد کردی که خون شوی اما                       با دل بی صفا صفا نکنی

من خوشم با جنون و رسوایی                      گر تو زین عالمم جدا نکنی

درد عشقت و مرگ درمانش                        هوس درد بی دوا نکنی

رفتم از کوی اشنایی ها                              تا به نیرنگم اشنا نکنی

خاک میخانه ها شو ای غافل                        تا که بر عالم اعتنا نکنی

تا سحر میتوان دمی اسود                        گر تو ای دل خدا خدا نکنی

ای که در سینه ام قرارت نیست                 مشت خود را دوباره وا نکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:11  توسط | 
با سلام به شما دوستان گلم.

گاهی اوقات که با خودم فکر میکنم چقدر ادمها با هم متفاوتند چقدر با هم فرق دارند چقدر عجیبند وقتی دوستانم رو با همدیگه مقایسه میکنم میبینم یکی صبرش بیشتره یکی ایمانش بیشتره یکی نه صبر داره نه ایمان به کارش یکی سیاست داره و با ظرافت خاص خودش همه را مجذوب خودش میکنه باور کنید ساعتها متحیر میمانم بعضی اوقات خیلی  چیزها هضمش واسم سخته و یا مدتها بهش فکر میکنم .

چند روز پیش بیرون بودم وقتی به انتهای کوچه میرسیدم صدای دادو فریاد می شنیدم از اونجایی که منم کمی فضولم قدمامو تند تر کردم تا به صحنه برسم دیدم دختره داره فزیاد میزنه و فوشهای رکیک میده تمامی کاسبهای محل از مغازه ها ریخته بودن بیرون

و شاهد تماشای دختره بودند و بهش میخندیدند از یه خانمی پرسیدم چی شده؟

گفت نمیدونم چی به این دختره گفتن که این اینجوری فریاد میکشه

دیگه طاقت نیاوردم رفتم جلو گفتم ببین چی بهش گفتن که اینجوری عصبانی خانم من به شما حق میدم گفت:اشغال به من میگه خونم دوتا کوچه بالاتره میخوای کلیدشم بهت بدم همین الان بریم.

تعجب کردم گفتم کی گفت: این مرتیکه پیر.

وای مرد مو سفیدی دیدم که داشت با موبایلش صحبت میکرد و خیلی بیخیال به اطراف نگاه میکرد.دوست داشتم خفش کنم به دختره گفتم اروم باش دادو بیداد نکن شخصیت خودت زیر سوال میره یکهو صداشو بلند کرد گفت اخه خانم این پیرسگ به من که سن دخترشو دارم ببین چی میگه.دوست دختره هم سعی داشت ارومش کنه میدونید به نظر من دختره حق داشت ولی یه سوال واسه من هست؟که چرا مردم اینجوری شدند؟

چرا به صدای این دختر توجه نمی کردند؟چرا کسی به اون رذل  پیر

کاری نداشت و همه با تعجب به دختره نگاه میکردند بابا غیرتتون کجا رفته چرا فکر میکنید همه خانمها مثل هم هستند؟

از همه اونهایی که اونجا بودند بدم اومد و فقط به یاد دختره و قیافه به ظاهرمظلوم پیرمرده فکر میکردم.

 واقعا چرا؟چرا همه خانمها را به یک چشم نگاه میکنند؟

چرا ؟

دوست دارم شما جواب سوال منو بدید؟واقعا چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:13  توسط | 
نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه

به چه رنگه به چه حاله               مثل یک جام شرابه

نمیدونی چه عمیقه چه سخنگو   

مثل اشعار مسیحای حافظ

                                          یه کتابه

نمیدونی که چه رنگه چه قشنگه

رنگ افتاب بهاره مثل یک جام بلوره

شایدم چشمه نوره

                                       زر نابه

نمیدونی که دل من

توی اون چشمای شوخت

روی این برکه اروم

                                 یه حبابه

نمیدونی و به جز من دگری هم نمیدونه

که یه دنیا توی اون چشم سیاهه

هر کی گفته هر کی میگه همه حرفه تورو میخواد بفریبه

جز دل من که پر از عشق و جنونه حرف اون چشم سیارو

دل دیگر نمی دونه                               چشم دیگر نمی خونه    

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:48  توسط | 
بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم.
 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه، پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.
 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد، در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد.
 دنبال نگاه ها نروچون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نروچون کم کم افول می کنه، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی، چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویاهات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی.
 رویایی رو ببین که می خوای، جایی برو که دوست داری، چیزی باش که می خوای باشی، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی. 
 به اندازه ای اندوه داشته باش تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.
 همیشه خودتو جای دیگران بذار، تا اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده.
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن.
 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است و برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن.

 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی که  وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:14  توسط | 

 

سکوت هــــرگز اشتباه نمی کند. ـ ـ ـ

عموماً اشخاصی که زیاد میداننـــــــد کــــــم حــــرف میـــزنند و کسانیکــــه کم میداننــد پر حرف میزنند.ـ ـ ـ ژاک ژاک رسو

سخن گفتن یک نوع احتیاج است و لی گوش دادن هنر. ـ ـ ـ گوته

آنچه هستید شما را بهتر معرفی میکند تا آنچه می گوید. ـ ـ امرسن

کلمات بال و پر داردند. همین که قفس شان یعنی دهن باز می شود، از آن بیرون می پرند و از دسترس ما خارج می شوند و در کوچکترین شکاف ها راه می یابند و بعضی اوقات در ضخیم ترین دیوار ها نفوذ می کنند. ـ ـ نوبل

تنها خاموشی است که می تواند ما را به معرفت برساند. ـ ـ راما کریشنا

انسان هر چه کمتر سخن گوید بهتر به سر و سامان رسد. ـ ـ ـ لالوتزه

خاموشی بهتر از پر گویی است. ـ ـ فاتهوب

روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی از بی سخنی نشنیدم تا ساکن سرای سکوت شوم.ـ ـ ـ ـ بایزید بسطامی

خاموشی بحر است و گفتن همچو جــو     بحر میجوید ترا جو را مجو. ـ ـ مولوی

تنها خاموشی بزرگ است و جز آن همه نشانه ناتوانی است. ـ ـ ـ

برای سخن سنج بودن باید کم حرف بود. ـ ـ کریستین

بزرگترین هنری که در جهان سراغ دارم این است: پنهان کردن اندیشه هنگام سخن گفتن و بروز آن در حال سکوت. ـ ـ ـ آرسن هوسه پی


+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 12:27  توسط | 

مهربانی عاشقانه

بدنیا آمدن چیزی است که از اختیار ما خارج و با برنامه ریزی دیگران برای ما اتفاق می افتد. پس از آن رشد کردن و به بزرگی و بلوغ رسیدن است که آن نیز با پشتوانه و همراهی و کمک بزرگترانمان به وقوع می پیوندد. اما زمانی که احساس بزرگی، شناخت و ادامه راه را در خود دیدیم، دیگر نمی توان مثل گذشته فکر کرد و رفتار نمود چرا که الان خودمان هستیم که تصمیم میگیریم.

در این راه که دارای عرض و طول است و بسان دیگران در عرض جاده زندگی همگام با دیگران ( بدون اینکه به پس و پیش بودن خود نسبت به دیگران نظری داشته باشیم )، طول جاده زندگی را در حال پیمودن هستیم، زمانی که انرژی داریم با سرعت بیشتر از دیگران سبقت گرفته و هنگامی که دچار ضعف یا بنوعی گرفتاری فکری و رفتاری هستیم با سرعت کمتر حرکت نموده و شاید از بعضی ها عقب بمانیم. اما همچنان خواسته یا نا خواسته در حال حرکت هستیم.

در این بین با همنوعانی ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم داریم که امکان تاثیر گذاری داشته و یا شاید اصلا آنها را ندیده و همچنان به راه خود ادامه دهیم. اگر از آنهایی که تاثیری بر زندگی ما ندارند بگذریم به همنوعانی می رسیم که دارای تاثیر هستند و به نسبت تاثیر گذار بودنشان، آنها را طبقه بندی نموده و جایگاه هر کس را مشخص می کنیم. کمترین تاثیر را آن افرادی دارند که فقط در هنگام دیدنشان با یک نگاه یا ارتباط کلامی ساده از کنارشان می گذریم. گروه دوم با تاثیر گذاری نسبی که در مواقع دیدن یا بعضی وقت ها زمانی که خاطره ای را یادآوری می کنیم در ذهنمان پد یدار می شوند. اما گروه سوم همان هایی هستند که چه با دیدن وچه ندیدن شان، چه با ارتباط کلامی یا بدون آن، چه با یادآوری خاطرات ( اعم از خوب یا بد ) و چه بدون یادآوری آن، همیشه و همه جا در ذهن و قلب و وجود ما رخنه کرده و ما با آنها چه با حضور فیزیکی یا بدون حضور آنها زندگی می کنیم.

این گروه سوم نیز خود به دو دسته تقسیم می شوند، یک گروه آنهایی که بخاطر مسایل بوجود آمده مثل ازدواج و یا مشکلات خود ساخته مثل ایجاد ارتباط و دوستی نابجا و رویایی، اجبار به زندگی با آنان را داریم و گروه دیگر که بخاطر تعلقات خاطر قلبی و عاطفی اما واقعی با آنان زندگی می کنیم که شاید در دسترس هم نباشند. اگر در دسترس بوده و با تمایل و تعلق خاطر پاک و واقعی با آنان هستیم که خوشا بحال هر دو نفر، اما اگر تمایل به بودن با همدیگر بوده و بدلیل عرف های اجتماعی و سنتی قادر به رسیدن و زندگی کردن با یکدیگر نیستیم چه باید کرد؟

در گذر این راه پر تلاطم زندگی، واقعیت و رویا همیشه با ما هستند و انسان موفق کسی است که رویاهای خودرا بر اساس واقعیت های موجود زندگی خود ساخته و پرورش دهد و با آن زندگی کند، نه اینکه واقعیت ها را دیده ولی آن را براساس رویاهای خود بسازد. یعنی واقعیت زند گی را در رویا هایش ببیند و با آن زندگی کند. تلاش برای رسیدن به هر هدفی اگر بر اساس واقعیت موجود زندگی مان باشد همیشه کار ساز و مفید خواهد بودو ما را به خود واقعی یعنی آنچه که هستیم و میخواهیم باشیم، نزدیک و نزدیک تر کرده و در صورت حرکت در جهت خلاف آن، ما را از خود واقعی یعنی آن چیزی که هستیم دور خواهد کرد.

عشق و مهربانی نیز خارج از چارچوب این قانون نیستند وباید به همان نسبت به واقعیت نزدیک باشند که زندگی همه ما وابسته به آن است. تلاش برای ابراز عشق واقعی با کمک مهربانی که از وجود حقیقی ما سرچشمه میگیرد کاری بس آسان است، بشرط آنکه دیدگاه ما همان واقعیتی باشد که میخواهد رویاهایمان را بسازد وآنرا به واقعیت در زندگی مان نزدیک نماید و به همان شکل عمل کند، که اگر غیر از این باشد ما راه به خطا رفته ایم.

مهربانی عاشقانه یعنی رسیدن به یک هدف مقدس، راه درست، مقصد نورانی اما واقعی و در نهایت ابراز عشقی پاک از عمق وجود، همراه با مهربانی سرشار از لطف و محبت بی دریغ و بدون چشم داشت است که ما را به سر منزل مقصود می رساند. قدر، شان، منزلت و جایگاه هر انسان وارسته ای نیز با این هدف مشخص می شود که در کجای این مسیر زندگی قرار دارد و خوشا به حال آنانی که در این مسیر با دلداده ای همراه هستند که بدون هیچ ترس و واهمه ای و با ابراز وجود تمایلات واقعی خود و با مهربانی بدون ریا، ابراز عشقی میکنند که چه در رویا و چه در واقعیت هیچ تفاوتی با هم نداشته و به آن هدف مقدس خود رسیده و کام دل از آن میگیرند.

با تقدیم احترام به همه عزیزانی که مهربانی عاشقانه خود را خالص و بی ریا به دلداده خود ابراز می کنند. ( انی اوهو اوتاخ )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:9  توسط | 
ای انکه هميشه ارزويت دارم


در خلوت خود گفتگويت دارم


نه جرات امدن بسويت دارم


نه طاقت ناديدن رويت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:24  توسط | 
من دوباره حاضرسختی کشیدنم
من دوباره حاضرهیچ مهری ندیدنم
من دوباره حاضرم سبز شوم با تو
من دوباره حاضراز زندگی بریدنم
من دوباره از تو زنده می شوم
من دوباره در تو می میرم
در پس این گیرودار آینده
من دوباره آینده را از تو میگیرم
من دوباره با کذب شروع می کنم
من دوباره با تو گفت وگو می کنم
با اینکه می دانم تو راضی نخواهی شد هرگز
ولی من دوباره تو را جستجو می کنم
من از تو تمام روز را قرض می گیرم
تا که از زندگیم فرار کنم
تا که این روزگار پاییزی را
 با وجود تو، عشقم دوباره بهار کنم
حاضرم یک روز را باتو باشم
حاضرم یک روز زندگی کنم
برای با تو بودن من حاضرم
تمام آن روز را برایت بندگی کنم........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 19:37  توسط | 
 

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

برو تا راحت تر تکه های دل خود سر هم بند زنم

 

گرانبها تر از اشک چیزی نیست زیرا تا گرانبها ترین چیز را از انسان نگیرند به او اشک نمی دهد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:10  توسط | 
سلام دوستان

عشق زیباترین کلمه ای که می شناسم.بعضی از افراد این کلمه را نمی شناسند یا از ان نفرت دارند .شما چی؟ ایا از این کلمه خوشتون میاد؟

راستی چند دفعه عاشق شدید؟اصلا عاشق شدید؟

بله چند دفعه؟

عشق به مادر والاترین عشق است.ولی من صحبتم عشق به مادرو پدر نیست :چون فکر نمی کنم کسی وجود داشته باشه که معنی این عشق

عظیم را ندونه.صحبت من عشق به معبود نیست چون بازم فکر نمی کنم

که کسی از وجود معبودش غافل باشه خالقی که  به بنده خود والاترین مقام رو داده اشرف مخلوقات.

 حالا این اشرف مخلوقات عشق رو چه طوری میبینه؟

شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی باور کنید انسانهای زیادی وجود دارند

که از این کلمه به این مقدسی بارها و بارها فقط یاد میکنند.

عشق من و این کلمه را برای همه به کار میبرند تو فقط عشقمی.

من فقط عاشق تو هستم . این کلمه به این قشنگی فقط تو زبان ها میچرخه.ولی کسی به عمق کلمه پی نبرده . چرا دروغ میگی ؟

تو که این کلمه را نمیشناسی چرا رو زبونت میاری ؟

هیچ وقت تا واقعا عاشق نشدید به کسی ابراز مهر ورزی نکنید اینجاست

که میگن محبت که از دل بر اید بر دل نشیندالبته این زنگ تفریح بود.

دختری که با ۱۰۰ نفر دوسته تازه جالبتر از اون با همه ادعای عشق ورزی میکنه. یا پسری که از صبح تا شب فقط دنبال عشق گمشده خودشه

خسته شده از بس به دروغ گفته دوست دارم .خواهشن این کلمه مقدس رو برای هر کسی استفاده نکنید نگذارید این کلمه ارزش خودشو از دست بده .

بگذارید عشق فقط عشق بمونه  نه این که با این کلمه یاد غم و غصه هاتون بیفتید.یاد اشتباهاتی که از بیان این کلمه نصیبتون شده با من موافقید؟

پس خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.شاد باشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:46  توسط | 

بی تو من زنده نمانم

بی تو طوفانزده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم:

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله امد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بودو نبودی

تو همه شعرو سرودی

چه گریزی زبر من؟

که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:26  توسط | 

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

خوشا رسوائی و بد نامی عشق

 

نشاط انگیزو ماتم زای ای عشق

عجب رسواگر و رسوایی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتد که هرگز بر نخیزد

                                                  ترا یک فن نباشد ذو فنونی

                                                 بلای عقل و مبنای جنونی

                                                تو لیلی را زخوبی طاق کردی

                                                  گل گلخانه افاق کردی

اگر بر او نمک دادی تو دادی

بدو خوی ملک دادی تو دادی

لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی

دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

                                                   به شیرین دلستانی یاد دادی

                                                  و زان فرهاد را بر باد دادی

                                                  سرو جان و دلش جای جنون شد

                            گران کوهی ز عشقش بیستون شد

ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد 

بلند اوازه کردی نام فرهاد

یکی را بر مراد دل رسانی

یکی را در غم هجران نشانی

یکی را همچو مشعل بر فروزی 

میان شعله ها جانش بسوزی

                                     خوشا انکس که جانش از تو سوزد

                                      چو شمعی پای تا سر بر فروزد

خوشا عاشق شدن اما جدای

خوشا عشق و نوای بینوای

خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

                                              چو عاشق از نگارش کام گیرد

                                              چراغ ارزوهایش بمیرد

                                              اگر میداد لیلی کام مجنون

                                             کجا افسانه میشد نام مجنون؟

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق

یکی در این میان مجنون شد از عشق

در این اتش هر انکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینواییست

دوام عاشقی ها در جداییست 

                                                 

                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:5  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من هچگاه از یاد مرگ غافل نبوده ام و همچنین هیچگاه از وجود خداوندی
که به تمامی کارهای ما می نگرد .ایمان من بر اینست که وقتی خداوند مرا لحظه ای از خود نرانده چرا من چشمانم را ببندم و او را نبینم: سپاس میگویم خدای را که مرا لحظه ای به خود وا نگذاشته است.
دل چو بی یاد خدا شد نیست دل’ گوریست سرد
ای عزیزان این شما را واپسین پندست و بس
هر کجا باشید دل را با خدا دارید خوش
نور باران دل از یاد خداوندست و بس

پیوندهای روزانه

دلتنگیها
محبت پنهان

نغمه های پاییزی
رهسپار عشق
ستاره دنباله دار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آرشیو موضوعی
عشق
زندگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان